كلبه در به داغون من توي آفريقا
|
||
تولد تولدم مبـــــــــــــــــــــــــــارک!!!!
برای یه شروع دیگه رفتم یه کلبه ی جدید...
بدو بیا تا از بقیه عقب نمونی....
منتظرم!!!!
اينجام بازم دلتنگم...کناره تموم اونايی که يه عمر آرزوی ديدنشون رو داشتم هستم ولی باز دلتنگم...خيلی بده وقتی که تموم چيزهايی که دوست داری رو داشته باشی و بازم بگی من که اينا رو نميخواستم از اين بيشتر ميخواستم... من بازم دلتنگم...دلتنگ غربت!!
دلم نمياد با اينجا خداحافظی کنم...با اين کلبه و تموم خاطرات اون تو آفريقا...ولی يه حسی بهم ميگه بايد بری...اينجا ديگه به تو تعلق نداره!اين کلبه برای اونايی که تو آفريقا هستن...برای اونايی که دلشون يه روزايی گرفته بوده..يه روزايی به خاطر دوري اشک ريختن...يه روزايی آرزوی اينکه ايران رو ببينن تار شده بوده! ولی من ايرانم...
آره من جاييم که اسمش طنين انداز لحظه های زيبای زندگی ام بود..جايی که نامش مثل قاصدکی سوار بر باد به هر کجا سفر ميکرد...جايی که سراسر عشق و مايه افتخار منه...جايی که با اومدن و قدم گذاشتن در روی اون روح رو زنده ميکنه...وقتی که نگاه هايم به روی سرزمين خاکی اش ميوفته دستهايم آرام آرام روی گونه هايم قرار ميگيرند و لبها پيشانی ام را ميبوسند...يکی به من بگه اين چه شکوهيه که از بلندای آسمان هم ميتوان آن را لمس کرد؟چرا يکی نمياد ديگه بگه برام اين ضرب المثل آفريقايی رو که:خودت وفا داری که که انتظار با وفايی داری؟
حس ميکنم حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم....حرفهای تکراری است... فکر ميکنم تهی خواهم شد از تموم حرف های دلتنگی...ولی من هيچ وقت تهی نخواهم شد از تنهايی...فکر کنم اين تنهايی شده باشه جزو عنصر اصلی سازنده ی وجودم...به هر حال ممنون از همه...تا آپ بعدی در يه جای ديگه بای....
سلام سلام (ميگن سلام سلامتی مياره...آخه من الان سرما خوردم از نوع سودانی!!!)سلام به همه ی دوستای مهربونی که هيچ وقت منو توی اين ور دنيا٬تو شمال آفريقا،تو سودان به اين بزرگی و خشکی تنها نزاشتن...به دوستای مهربونی هر وقت دلم گرفته بود يه چاه واکن برام پيدا کردن و کارم رو راه انداختن!!!هر وقت خواست اشکام در بياد يه جوک برام تعريف ميکردن که از خنده روده بر ميشدم
و يادم ميرفت...به دوستای مهربونی مثل شما...
(ذوق کردين آره؟؟!)
اومدم بگم هر شروعی يه پايانی داره
...آره ديگه ما هم رفتنی شديم...
اگر بدی از من ديدين،ديدين به من چه!!!خوبی هم اگه ديدين ديدين ديگه!!تازه هيچ وقت بدی هايی رو که بهم کردين فراموش نميکنم...
( ميدونم الان خيلی هاتون دارين بشکن بالا ميزنين واسه ی رفتنم.
.
حالا خيلی خوشحالم نباشيد يکی دو ماه بيشتر طول نميکشه.دوباره ميام
....چقدر من بچه ی مظلومی هستم ها!!!)
از همتون ممنونم...از اولين دوستام تا آخريشون!!از¤عشقی به رنگ آسمون¤که برای اين کلبه خيلی زحمت کشيد و اميدوارم هميشه عشقی آبی رنگ داشته باشه...از ¤هلال¤ مهربونم که خيلی چيزا بهم ياد داد...از ¤وفادار دلشکسته¤ که اميدوارم وفادار بمونه ولی هيچ وقت دلشکسته نباشه....از ¤دختر تنها¤که ميدونم از دستم خيلی عصبانيه...از ¤سارا ¤جون که دوست دارم هميشه همين قدر شاد باشه!!..از¤ديويد جکوب¤ که با خاطرات باحال و هيجانی که داشت آدم سر حال ميومد(ولی من آخرش هم نفهميدم جکوب يعنی چی؟؟)....از ¤rainygirl ¤که ازش خيلی ممنونم...از ¤متال¤ جون که مارو بی معرفت ميدونه و جديدا اونم جورابش بو ميده(بيچاره!!)!!...از ¤ماهی تشنه¤ به خاطر حرف های تازه و قشنگی که داشت...از ¤ديوونه باکلاس¤ که خيلی باحال بود و ديوونگی ما رو تاييد فرمودند!!!
...از قصه ی شاه پريون،از ماهی جون،از تنهاترين قاصدک ،از نيوشا جون که نميدونم چی ميشد نميتونستم بهش هيچوقت کامنتام رو بدم!!!،از ميرزابنويس که نميدونم اون کجا رفت؟؟،از سودانی جون که اونم مثل من بقچه اش رو گرفته رو کولش داره ميره!!
،از شب های پر ستاره جون خودم که خيلی خيلی دلم براش تنگ ميشه،از گلی عزيز که بعضی موقع ها ميومد و ما رو هی ضايع ميکرد، و از کلی دوستای ديگه...
آخرين نگاه های خوشحال ولی يه ذره غمگينم رو نثار اين کوچه ها پر از خاکش ميکنم...آخرين بار روی جاده های پر از چاله چوله اش راه ميرم
...آخرين بار به مردمونش نگاه ميکنم....آخرين بار از روی پل چينی رد ميشم و به آبهای سفيدش سلام ميکنم...آخرين بار،آخرين زنگ خونه ی سودانی ها رو ميزنم و فرار ميکنم.....آخرين بار به قاصدک های چند تيکه ی اينجا ميگم:اگه آرزوهام نبودن تو هم نبودی!!!...آخرين بار به اتاق پر از خاکم نگاه ميکنم....آخرين بار کنار اين کامپيوتر ميشينم و از دلتنگيهام مينويسم....آخرين بار از سودان و مدرسه ی باحالمون مينويسم.....آخرين بار به کلبه ی در به داغونم نگاه ميکنم که کی ميشه اين از داغونيت
در بياد؟؟آخرين بار با حسرت با لحظه های از دست رفته ام خداحافظی
ميکنم....![]()
راستی داشت يادم ميرفت!!من نيستم نزارين روی کلبه ام خاک بشينه بعضی موقع ها با کامنتاتون خاکاشو تميز کنين خوب؟؟؟(دوباره ميگم من بازم ميام البته تو ايران عزيز!!!)
آهای سودان...من دارم ميرم،کار نداری؟؟
به اميد ديدار همتون توی ايران...بای
سلام سلام...
.بعد از يه مدت تقريبا طولانی اومدم...اگه بدونين که چقدر دارم برای درسام خودکشی ميکنم...
از بحث جوراب ميگذرم چون داره بوش خفه ام ميکنه....
می پرم تو بحث درس خوندن....
بالاخره مثلا ما بچه مثبتيم ها!!!!

شما چه جوری درس ميخونين؟؟
اگر هم درسی نميخونين هيچ اشکالی نداره...
الان روش هاش رو ميگم بخونين...نمره ی قشنگش رو هم ميگيرين...باشه؟؟؟
روش های گوناگونی هست مثلا اينکه کتاب رو شب بزارين زير بالشتون بعد روش بخوابين که به نظر من اين بهترين روش هستش...
چون تموم مطلب های کتاب خود به خود ميريزه تو مختون...
يا مثلا برين يه جای خيلی بلند مثل پشت بام(حالا ميخواد خونه باشه يا جای ديگه)
بعد بشينين اون لبه ی ديوار بعد پاهاتون رو آويزون کنين از اون بالا
و بعد اگه خواستين ميتونين يه چيزی هم مثل آب ميوه
،تخمه،يا چيزای ديگه ببرين با خودتون و از اونجا هم بخورين و هم بريزن روی سر عابران محترم....
جون تو اين يه قسمتش خيلی حال ميده...
البته بايد حرفه ای باشين و تا يارو سرش رو ميکنه بالا ببينه کيه،چه خبره؟، زود فرار کنين..
.
اين بحث طولانيه بعدا ادامه اش رو اگه خواستين ميگم...
توی يکی از کلاسای ما يه صندلی باحالی هست...کلی بهش ميخنديم...
وقتی ميبينمش ياد آدم های شل و ول دست پاچلفتی می افتم...
زنگ های تفريح ميچپيم تو کلاس کلی اين ور و اون ورش ميزنيم بدبخت رو...
بعضی موقع ها برای اعتراف گرفتن هم ازش استفاده مکنيم..
.يه بار منو پرتم کردن روش دوستان...
داشتم باسر ميرفتم تو زمين...
بايد ميزو محکم ميگرفتم با پاها هم رو زمين خودمو نگه ميداشتم....اينقدر التماس
کردم تا منو اوردن پايين...
يه بار هم معلم فيزيکمون
نشست روش...وای من که داشتم منفجر ميشدم از خنده...
اول صدای قــی ققو اومد و بعد دوباره انفجــار خنده...حالا معلم دستاش تو هوا تکون ميخورد که نيوفته...
ولی بعد در کمال ناباوری به طرز ماهرانه ای روش نشست...ولی دستاش رو محکم گرفته بود رو ميز..
خوشم می اومد ميزه رو هل ميدادم جلو و بعد هم....
ولی بعد صندليه رو گذاشت رو کولش و بردش بيرون...
نيمدونم کجا؟؟خيلی بده...
چند روز پيش رفته بوديم بيرون...جزيره توتی...
خيلی قشنگ می شد فهميد که آب رود نيل آبی آبيه...
آخه من تا حالا شب رو از کنار رود نيل ارزق(آبی)نديده بودم....
ماه که از اون پشت ابرا رنگ زردی رو به خودش گرفته بود و خيلی قشنگ بود...کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم شايد خيلی از چيزای سودان مثل همين رود نيل و رنگ هاش يا ماه پر نور و قشنگش رو توی ايران نشه پيداش کرد...
جزيره ی توتی که فکر کنم تنها جزيره ای باشه روی نيلی که از خارطوم ميگذره رو هم ديدم...جای قشنگی بود...پر از درخت های سر سبز و قشنگ...البته با صداهايی مثل گاو
و گوساله و الاغ و گوسفند...
اصلا نمی شد با جزيره های ايران مقايسه اش کرد..بيشتر شبيه يه روستای سبز و قشنگ بود تا جزيره...کلی هم راه رفتيم...
من که دنبال علت اين اسم روی جزيره بودم...ولی آخر نفهميدم چرا اسمش رو گذاشتن توتی؟توت که نداشت...از اون نظر طوطی هم نداشت...![]()
خوب...دارم کم کم خودم خسته ميشم تا شما...
راستی از همتون به خاطر پيشنهاد های خوبتون به خاطر بوی جورابم ممنون...ولی خوب نشد ها!!!

ديگه...همين ديگه...کاری که نداشتين؟؟پس بای
سلام
امروز من خيلی خندون و شادم...
چرا؟؟چون امروز تعطيل بوديم...يعنی امروز اينجا همه تعطيلن....خيلی خوبه نه!!!
تازه هفته ی ديگه هم سه شنبه تعطيليم.....حالی می بريم ها
دلتون بسوزه
تا حالا شده لج يکی رو در بيارين يا اينکه رو اعصاب يکی راه برين؟؟و از اين کارتون خيلی خوشحال باشين و حال کنين؟؟
برای من که خيلی اتفاق افتاده...رو اعصاب طرف راه ميرم...بيچاره ها بعضی موقع ها ميخواد گريه شون بگيره...ولی بعد خودمو ميذارم جا اونا دلم براشون ميسوزه...اخه من به يکی گير بدم ول کن نيستم...حالا فکر نکنين مردم آزارم ها
نــه !!
حالا يه چيزه ديگه...آقا ما ديشب،پريشب رفته بوديم يه جايی نميدونم کجا بود...تو يکی از شهرهای نزديک خارطوم...ميدونين خارطوم چون خيلی خيلی بزرگه
به چند قسمت تقسيمش کردن...خارطوم بحری،خارطوم دولی،ام درمان و...که بعضی هاش اين ور نيله بعضی هاش اون ور نيل
جمعيت هم زيــــاد...آدم ديگه نميتونست نفس بکشه....هر طرف هم که نگاه ميکردم ادم های سياه...حالا وسط اين همه گرد و خاک و غبار و شلوغی يکی از اونا هم دلش ميخواست سيگار بکشه
اون وقت به قول سودانی جون مرسدس بنز بيار و باقالی بار کن..ديگه خفه ميشدی...
دست هر کدومشون هم يکی از اين عروسک های بادی بود...
مثل بچه ها...
نميدونم چرا من اين چند وقته گير دادم به گنجشک های بيچاره...اخه گنجشک هاشون خيلی با نمکن...مثل گنجشکهای ايرانه...فقط سوءتغذيه دارن![]()
راستی بچه ها يه مشکلی برام پيش اومده
گفتم بگم شايد بتونين بهم کمک کنين...
اينکه چند وقته جوراب هام خيلی بو ميگيره
نه که هوا هم گرمه
اگه پيشنهاد جديدی دارين بگين...جديد ها...قديمی نه
اسپری اينا ميزنم ولی بدتر ميشه...بو گند ميگيره
نمی تونم ديگه سر کلاس ها کفشم رو در بيارم
همه بهم ميگن هپلی
بعضی هاشون ميگن تو رو خدا برووووو
راستی يه آهنگ گذاشتم براتون...
خيلی قشنگه...به مناسبت تولد حضرت محمد...¤ المعلم ¤(عينش رو غليظ تلفظ کنين)
همين ديگه...کاری ندارين؟؟بای
امروز نه ميخوام از مدرسه ای که روزها وهفته ها فقط ميگن درس بخونين بنويسم نه از گرمايی که ميگن دير داره شروع ميشه،نه از آدمهای سودان نه از کلاس جديدی که در کنار سودانی ها ميرم،نه از دلتنگيهايی که از ايران دارم و نه از غربت آفريقا.....امروز فقط ميخوام سکوت کنم....سکوت.....
اين سکوت با اينکه اسمش روشه و هيچ صدايی نداره ولی به نظر من همين سکوت خيلی حرف ها رو ميزنه...حتی اونايی که نمی تونيم بگيم و اونايی که نمی خواهيم بگيم...
هميشه می نوشتم برای دلم ولی امروز نمی نويسم برای ذهنم....برای ذهنی که خستگی های طولانی رو داره پشت سر هم تجربه ميکنه...برای ذهنی در ذهنيت هيچکس نيست...اصلا بگذريم از اينا....
امروز حالم خيلی خوبه ها...
يه موقعی فکر نکنين رفتم صاف جلوی آفتاب،نه!!!
همه ی روز يه گوشه سايه کنار جيک جيک گنجشک ها گير اوردم و هی گشنگی کشيدم....
هنوز بزرگ نشده
حضورت همه جا هست
وقتی شاخه های خشک
نويد جوانه های ديگر می دهند
انگار خاک برای رويش
ترا صدا می زند
تا
بهار به باغچه باز گردد.
خاک کوچه ام را قدم بگذار....
امروز نمی خواستم آپ کنم که خطر همين اينجا مينويسم:چيزه مهمی نمی خوام بنويسم.... فقط از بس دلم برای وبلاگم و دوستام تنگ شده بود و حوصله ام سر رفته بود نوشتم....
حالم اصلا خوب نيست...
سرم به شدت درد ميکنه....
ديشب رفتم برای اولين بار اينجا دکتر....يه بيمارستان نه چندان قشنگ...جلوی در کلی ادم وايساده بودن..پرسيدم اينا چرا شلوغ کردن دم در؟؟
بهم گفتن اينا يعنی سودانی ها رسم دارن هر وقت می خواد يه بچه ای تازه به دنيا بياد ميان دم در بيمارستان تجمع ميکنن..هر وقت هم که به دنيا اومد راهشون ميگيرن و ميرن خونه هاشون...
چه رسم های جالبی دارن نه؟؟؟
چه دکتر های باحالی دارن اينجا...
يه دکتر خيلی با شخصيت پشت ميز نشسته بود..سودانی بود....ولی يه کم دست پا چلفته ای بود....
می خواست فشار خون بگيره...داشتم از خنده منفجر ميشدم...اين لوله های فشار خون توی هم گره خورده بود ميخواست گره رو باز کنه....ميکوبيدش رو ميز و هی ميگفت عفوا(يعنی ببخشيد)بعد از اون ور فشار سنجه رو ميذاشت رو دستم ...
تازه دوبار فشار گرفت ولی فکر نکنم درست هم گرفته باشه...
دو سه تا قرص هم داد که امروز اولين قرص رو خوردم ولی بهتر نشدم هيچ بدتر هم شدم....
سر کلاس رياضی بوديم و همينطور تند تند بايد جزوه مينوشتيم از درس...
تقريبا يه ساعتی گذشت....خسته شده بودم و يکم هم حالم بد بود...
از معلم رياضيمون اجازه گرفتم طبق معمول يه ذره نگاه کرد و بعد گفت برو...
بد شانسی امروز کلاس بالا بود..از پله ها اومدم پايين که دستام خيلی می لرزيد...سابقه ی سر درد داشتم ولی لرزيدن دست رو نه!!!حالم بهتر شد رفتم بالا....معلمه گفت:اين سواله رو بنويس بعد برو پايين ديگه همون جا باش!
ولی مگه با اين دست لرزيدن ميتونستم چيزی بنويسم...تازه اين پيرمردها و پيرزن ها که دستشون می لرزن رو درک کردم...نميدونم اونا چی کار ميکنن؟؟خلاصه گفت نميخواد بنويسی..پاشو برو يه قرص بخور شايد بهتر بشی...
به مديرمون که گفتم درس و کلاس رو گذاشت کنار چسبيد به تلفن و آب قند و چايی ويه مشت چيزای شيرين....بعدشم فرستادنم خونه که مثلا استراحت کنم...

اينا رو نوشتم اگه يه موقع ديدين دير بهتون سر زدم ناراحت نشين...

همين ديگه....بای




عيدم رو ننوشتم و مونده تو کيفم...هميشه هر سال همينه کارم..
موقع عيد نوروز که ميشه هرچی درس و اينا دارم ميزارم روز سيزدهم
بعد از اومدن تو خونه اونم با همه ی خستگی هام ميشنم تندتند مينويسم
...آخه!! امسال که نميشه از اين کارای قشنگ قشنگ کرد چون توی اين دو سه روز(!!)تعطيلی هم برامون کلاس گذاشتن اونم زيست به اين سختی!!
بنا بر اين تا اون موقعی که کلاس نذاشتن بايد تند تند بنويسيم که تموم بشن(دوباره گريه
)
)برای خودم هم ياد اوری ميکردم که يادم نره لحظه ی سال تحويل دعا کنم و بالاخره سال تحويل شد و منم خوشحال که بهار!!
اومد....ولی يادم رفت دعا بکنم اشکال نداره سال بعد حتمن دعا ميکنم!!
سفره ی هفت سين هم ننداختيم و رفت تا دوم سوم فروردين که سفره انداخته شد...ولی سفره ی خيلی قشنگی بود : اون از سنجد هايی که فکر کنم داداش کوچولوم
گازش زده بود...اونم از تخم مرغ هايی که رنگ کرديم و تموم شيشه رنگ رو ريختم... و اون هم از سماق (داستان داره اين سماقه
بعدا ميگم
)و سمنوهم که نداشتيم...و سبزه هايی که قدشون از دو سانت هم کمتر بود

بای
داره تموم ميشه....داره کوله بار غم هاش،کوله بار تنهايی هاش،کوله بار شادی های اندکش رو برميداره و ميره....ميره و هيچوقتم بر نمی گرده..ميره و انقدر بی رحمه که حتی پشت سرش رو هم نگاه نميکنه...حالا هر چقدر بهش بگی صبر کن،بزار لحظه ها رو قاب کنم بزار بعضی از لحظه ها رو بريزيمشون دور ولی ميره....بی تفاوت به حرفات،به گريه هات،به خواهش هات....دارم زمان رو ميگم، زمان بی رحمی که سهم زيبا کردن رو هميشه از ما می گيره،سهم اينکه بهترين باشيم،سهم اينکه يه بار خودمون رو جای بچه ها بزاريم بدون نگاه به بزرگی نگاهمون،و سردی دست های گناهکارمون.....
دارم گوش ميکنم به آهنگ وطن ...همينجوری اشک های گلوله شده ی توی چشمام ميان پايين ...هنوزم باورم نميشه که سال داره تموم ميشه نميخوام باور کنم...آخه پس شکوفه ها کجان؟؟....پس درخت پر شکوفه ی گيلاس کو؟؟اون همبازی های قديمی که داره ميگه کو؟؟؟پس ظرف های بلوری تنگ ماهی کو؟؟؟
ــ گل سرخ وسبز غربت ،رنگ پرچم قشنگت
ــ ای وطن من تو رو ميخوام،تو و مردمون خوبت
ــ جنگل سبز شمالت،ساحل داغ جنوبت
دلم تنگه واسه حس بهار،بوی اون شکوفه های صورتی که تموم باغ رو قشنگ کرده...عيدی های من ودختر خاله....چشمای سبز پدر بزرگ موقع عيدی دادن....شيرينی های مادربزرگ رو خوردن....
ديگه نميتونم بنويسم ...ديگه دستام منو ياری نميکنن که تايپ کنم...صورتم خيس خيس شده...اينجا معنی بهار تبديل شده به تابستون...فصلی قشنگی که من عاشقش بودم ديگه نيست...ديگه وجود نداره.باور کن....سخته ولی باور کن...
نمی خواستم آخرين نوشته های سال ۸۳ رو اينقدر غم انگيز به پايين ببرم...معذرت ميخوام...ولی نميدونم بايد مينوشتم....بايد ....
بچه ها بهار زيبای سال ۸۴ رو خوش باشين...جای من هم هر چقدر ميتونين شکوفه ها رو بو کنين..به پرستوها هم سلام برسونين...

هميشه بهاری باشين وسبز....
هوا گرمه و خستگی های من از مدرسه....اين فصل گرمايی که ميگفتم هم رسيد ولی با آميخته شده با پاييز اينجا .روی زمين که راه ميری صدای خش خش برگ ها رو ميشنوی و اگر باز بيشتر گوش کنی نسيم گرم ، نه داغ رو بهتر ميفهمی.اين برگ های زرد هر بار با اين باد ها ميرن توی هوا و دوباره بر ميگردند روی زمين.منظره های خيلی قشنگيه درست مثل بارون برگ های زرد.
از اين هفته که نميدونم چرا اينقدر خسته کننده بود براتون بگم :
يکشنبه :امروز عاشورا بود البته بعضی ها ميگن شنبه بوده ....شب برای شام غريبان رفته بوديم مدرسه .من و چند تا از دوستام تموم حياط مدرسه رو کرده بوديم پر شمع .خيلی قشنگ بود.البته همين قشنگی هاش هم تبديل شد به يه آتش سوزی درست و حسابی به دست يکی از بچه های اينجا...اونم با يه شمع کوچولو.....درخت نخل سرسبز وقشنگ کنار تاب همش سوخت تو ی اون آتش...خيلی وحشتناک بود اول آتيش کم بود ولی بعد از يکی دو ثانيه رفت تا بالای درخت و آتيش خلی بزرگ شد.ولی خوب به هيچکی آسيبی نرسيد.
دوشنبه:وای امروز دو زنگ بيکارم چقدر بدم مياد از اين بيکاری های خسته کننده .آخه بی انصاف ها اين دو زنگ بيکاری رو پشت سر هم ننداخته اند که نيام مدرسه .زنگ اول بيکار ،زنگ دوم ادبيات،زنگ سوم زبان که بعد از رفتن معلممون بيکار بوديم.
سه شنبه:امروز هم خيلی کسل کننده بود و هم گرم .بعضی از اين معلم ها هم که نه کولر روشن ميکنن نه پنکه .آدم هم سر کلاس هاشون بايد فقط چرت بزنه.
چهارشنبه:وای امروز هر سه زنگ کلاس دارم اونم دو تا امتحان خيلی سخت .فيزيک و رياضی.فيزيک رو هر چی به معلممون گفتيم که امتحان نگيره گفت نميشه يکی دو تا سوال سادده ميگم ،راحته..خلاصه داديم ديگه.....زنگ دوم هم از دست اين امتحان فرار کرديم و گفتيم شنبه بگيره.زنگ آخر هم که خيلی خوب خوابيدم .آخه از جغرافی خوشم نمياد
پنج شنبه: خيلی دير رسيديم به مدرسه .همه سر کلاس بودن اين مديرمون هم گير داده بود که بايد زودتر از اين ها بيان و...منم حوصله نداشتم و هی ميگفتم ببخشيد و سريع رفتم سر کلاس دينی....زنگ های اول به نظر من بايد حذف بشن چون برای امثال من هيچ فايده ای نداره و به غير از چرت زدن نفع ديگه ای فکر نميکنم داشته باشه البته به نظر من ،حالا شما رو نميدونم.
وامروز جمعه که تا ساعت ۱۱:۵۰ خواب بودم و بعد هم که کنار اين کامپيوتر .تا الان .فردا هم که امتحان رياضی دارم و فکر کنم سخته .اين هفته ای که مياد خيلی امتحان داريم فکر کنم هر روز هفته امتحانه .
ديگه دارم از دست اين کامپيوتر ديوونه ميشم....می ترسم آخر به جای ايران برم ....ستان( به علت دلايلی سانسور شد)
الان هم خيلی خوابم مياد.ولی نميتونم بخوابم.علتش هم خيلی سادده است.چون هيچکس به غير منو داداش کوچولويم خونه نيست و مامانم گفته تا وقتی که نيومدم نبايد بخوابی که داداشم يهو نترسه طفلک... منم همين کارو دارم ميکنم ولی چی کار کنم که خيلی خوابم مياد.به خاطر همين گفتم بشينم پشت اين کامپيوتر ....که اعصابمو داره خرد خرد ميکنه...
خوب از امروز مدرسه براتون بگم.امروز زنگ اول رياضی داشتيم که درسمون لگاريتم هستش و درس نسبتا راحتيه،زنگ دوم هم فيزيک که اينقدر از معلم بيچارمون سوال های مسخره پرسيدم که آخر سر معلم فيزيکمون گفت آخه چه فرقی ميکنه ؟؟هنوز مثل اينکه اين روابط رو خيلی خوب ياد نگرفتين و ربطش داد به رياضی که پايه رياضی شما ضعيفه و نميدونم چيه و اينها .هنوز هم من نفهميدم هر وقت يه سوال يا دو تا سوال يا اصلا هشتاد تا سوال ازش بپرسم ربطش ميده به ضعيف بودن پايه رياضيم.بعد اومد که درس بده نميدونم کجای درس بود که داشت ميگفت يهو پاشو گذاشت رو يکی از اين صندلی ها و من با دقت داشتم درسو گوش ميکردم(آره جون خودم)که يهو پريد بالای صندلی و سر من بود که تا سقف کردم بالا.بعدش هم پريد پايين و بقيه ی درسشو گفت که من زياد حاليم نشد ولی حال سوال کردنشو نداشتم .
خوب ديگه بيشتر از اين چشمام کار نميکنن .يهو اشتباه مينويسم کلی به من می خنديد و اونوقت... اونوقت... هيچی ديگه ميخنديد به کلبه ام.
بچه ها کی ميدونه چه جوری ميشه قالب وبلاگ ساخت ؟؟؟ يا کسی رو بشناسه که ميتونه قالب بسازه؟؟؟اگه بهم بگين خيلی ممنون ميشم ...مر۳۰
از تموم کامنت های خوبتون هم يه دنيا ممنون ..بازم يادگاری های شما رو روی کلبه ام با اشتياق ميخونم .هميشه سبز سبز باشيد
چقدر زود ۲۵ بهمن شد .چقدر زود ميگذره اين زمان .محرم هم اومد .اومد با تموم غريبی ،با تموم بغض های نشکسته ، با تموم گريه های نريخته ،با تموم....
چقدر محرم اينجا شناخته نشده است .چرا حال وهوای عجیبی داره اين شهر خاکی؟.مگه مردم اينجا از محرم چيزی هم ميدونند.؟؟؟مگه درک اون روزا دارن..؟؟؟.مگه از خواب طولانيشون بيدار شدن؟؟؟مگه آسمون بغضش ترکيده؟؟؟يا اينکه رود نيل هم مثل اون رود فرات بی رحمه؟؟يا اينکه اون خورشيد بالای سر آسمون کربلا با اينجا يکيه؟؟؟مگه ابر ها دارن چی کار ميکنن؟؟مگه .....چی دارم مينويسم؟.مگه من ميتونم با اين انگشتام عظمت اون روز رو بنويسم....نميدونم ...ولی ميدونم اين ماه يه رازی داره...يه رازی که هنوز هيچکی نفهميده اون چيه؟اينکه هر جا بری هرکجا پا تو بذاری و اين ماه بياد يه حال و هوای ديگه ای داره...اين ماه بوی سيب رو ميده بوی غريبی رو ميده.بوی خوب آب های بهشت رو ميده....
خوب از اينجا بگم.اين روزا مدرسه مون سياه پوش شده .هر شب هم توی مدرسه مراسم هست که اين خيلی خوبه.
راستی يه شعر گفتم .ميدونم که خيلی بده.
ولی مينويسمش .کلبه ی منه ديگه
..........................................حس غريبی....................................................
آسمون تيره ی شبهای زندگيم
بی ستاره اند اما
دريای بيکران آرزوهايم پر از ماهی
اين کلبه ای که ازمن
مانده است به يادگار
بی رهگذران،تنها خرابه ای است
بی ستاره های آسمون تو
حس غريبی است که موندنی است
منتظر يادگاری های خوبتون هستم. دلاتون هميشه حسينی باشين....
بچه ها از همه تون معذرت ميخوام به خاطر دير اپ کردنما و به خاطر جواب ندادن به کامنت های شما..... .آخه توی اين چند روزه خيلی کار دارم...الانم دارم به اين کلبه ی در به داغونم ميرسم که شايد از داغونيت در بياد....پس تا بعد خداحافظ .....
....................................منتظر کامنت های قشنگتون هستم...............................
سلام....امروز خيلی خسته ام مخصوصا با هوای گرم اينجا که آدم بيشتر حالش بد ميشه
،و خسته تر .
امروز توی مدرسه هيچ خبر خاصی نبودبه غير از اينکه بين دو تيم پسرهای دبيرستان و پسرهای راهنمايی مسابقه فوتبال بود که به قول يک نفر
مسابقه ی خيلی سادده ای بود(حتما با تشديد بخونين)که اونم با برنده شدن تيم راهنمايی ها تموم شد و نصف زنگ اخر ما يعنی جغرافی رفت
.زنگ قبلش هم رياضی داشتم که خيلی درس راحتی بود و زنگ اول رياضی .خيلی بده که دو درس نسبتا سخت رو پشت سر هم گذاشتن،نه؟
(نميدونم چرا اين چند وقته مدرسه برام خيلی تکراری شده)
...
ديگه اينکه اين کامپيوتر ما هم ديگه داره خيلی به درد نخور ميشه .همونطور که قبلا براتون نوشتم سرعتش پايينه و هر چی تایپ کنی خيلی سريع خود به خود پاک ميشه نميدونم بايد چه کارش کنم؟
از کامنت های بسيار خوبتون هم ممنون...
بازم ميزبان شما در کلبه ی در به داغونم هستم و فعلن بای ...
اين شعر رو هم از يه جايی پيداکردم حتما بخونين :
در جدارکلبه ام که زندگی است
با خط سياه عشق
يادگار ها کشيده اند...